X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

پشت واژگان سکوت

و اینجا مامنی است برای بیان هر آنچه که پشت واژگان سکوت پنهان شده اند


خیلی وقتها، تفاوت­هایی که بین زندگی آدمهاست توجهم رو جلب میکنه ... آدمهایی که به راحتی زندگی می کنند، پول خرج میکنند، تفریحاتشون یکی از دغدغه­های قابل ملاحظه­ ی زندگی­شون­ هست، از به روزترین امکانات استفاده می کنند، نوع غذایی که می خورند و رستورانی که میرند براشون اهمیت خاصی داره و غیره ... با آدمهایی که کاملا برعکس اونها زندگی می کنند ... یا آدمهایی که توی روستا و یا شهرهای کوچک زندگی می کنند و خیلی از اون تفریحات و غذاها و رستورانها رو حتی به اسم هم نمیشناسند ... خیلی از این امکاناتی که اونها دارند حتی یک بار هم به چشم ندیدند مقایسه می کنم ... ذهنم درگیر این تفاوت میشه ... درگیر اهمیت این اختلاف ... درگیر اینکه اصلا این چیزها چقدر توی زندگی اهمیت داره ... اصلا جاش توی زندگی آدمها کجاست ...  اونوقت که این جملات مصطفی مستور از جلوی چشمام رد میشه .. اینقدر که دیگه تقریبا حفظ شدم :

پدرم مُرد اما بیف استروگانف نخورد. فیله مینیون نخورد. نان پاپادام نخورد. اگ برگر و مرغ کنتاکی نخورد. لب به پیتزا نزد و هرگز نفهمید لابستر و رست بیف چیست. پدرم مرد اما هرگز مشروب نخورد. لب به سیگار نزد. حتی اسم ماری جوانا را نشنیده بود. پدرم هفتاد سال عمر کرد اما رستوران چلسی را ندید. ندید که در رستوران گلدن فودز چه طور برگ های کاهو را با کارد سلاخی می کنند. ندید چطور گوجه فرنگی را کشتار می کنند. مرد و ندید گارسون ها چه طور باقی مانده ی غذاها را در سطل زباله خالی می کنند. پدرم مرد اما هیچ وقت دسر غذایش کافه گلاسه و کرم کارامل نبود. دو دانه خرما بود.


پدرم در مرادآباد به دنیا آمد. در مرادآباد مرد. اما هرگز نایت کلاب ندید. ندید چه طور در دانسینگ ها چراغ ها رقص نور می کنند و مردان و زنان در هم وول می خورند. پدرم مرد و شلوارک داغ ندید. چراغ خواب قرمز ندید. مرد و چشم اش به پرده ی سینما نیفتاد. ویدئو ندید. شوی مایکل جکسون تماشا نکرد. تا باران ببارد پدرم چشم اش به آسمان بود. بعد که می بارید داوم خیره به زمین بود تا سبزه ها سر برآورند.

 

پدرم مرد بدون آن که صدای شهرام و فری را بشنود. مرد و فرق صدای ویولون سل و گیتار را نفهمید. حتی ساکسیفون را به چشم اش ندید. پدرم صبح ها همیشه با صدای خروس بیدار می شد و ظهر ها با صدای اذان رادیوی کوچک اش، وسط بیابان نماز می خواند. پدرم کروات و پاپیون نمی زد. فراک نمی پوشید. ادوکلن مصرف نمی کرد اما همیشه یک شاخه نرگس وحشی توی سجاده اش بود که در سجده از بوی آن مست می شد. سجده اش را شاید به همین خاطر طولانی می کرد.


پدرم از دنیا چیز زیادی نمی دانست. سوار پاجرو نشده بود. نمی دانست رانندگی با کاتلاس سوپریم سیپرا چه کیفی دارد. کامارو و کوروت ندیده بود. نمی دانست کلاردشت کجاست، ویلا یعنی چه. پدرم نمی دانست رژ لب چیست یا چرا به مژه ها ریمل می کشند. سال ها عمر کرد اما نمی دانست استون به چه دردی می خورد. مانیکور و میزانپیلی چیست. کورتاژ یعنی چه.


 پدرم هیچ وقت عاشق نشد. حتی عاشق مادرم نبود، اما اورا دوست می داشت. وقتی مادرم خانه ی عالیه خانم روضه می رفت، پدرم مثل گنجشکی که جوجه اش را با گلوله زده باشند، بال بال می زد. میان اتاق ها قدم میزد و کلافه بود تا مادرم برگردد.

 

این عبارات حرف دلم را می­زنند ... اینقدر که وقتی توی ذهنم می آیند، آروم می­شم و انگار جواب سوالاتم رو پیدا می کنم ... به نظرم این متن به راحتی اون حقیقت پنهانی که وجود داره رو بیان می کنه ...  بدون نیاز به هیچ شرح و توضیحی ...

 



نوشته شده در یکشنبه 5 آبان 1392ساعت | 03:04 ب.ظ توسط بانوی آبان | نظرات (4)