پشت واژگان سکوت

و اینجا مامنی است برای بیان هر آنچه که پشت واژگان سکوت پنهان شده اند



همیشه بعد از عاشورا دلم میگیره ... از همون موقع که از مراسم ظهر عاشورا بر می گردیم، دلم می گیره... یه دفعه اون همه صدای طبل و نوحه و ... خاموش میشه ... یه دفعه مردم پراکنده میشن ... شب هم که میشه اگه مراسمی باشه معمولا با صدای آهسته است ... از فرداش هم که انگار همه چیز تموم شده ... همه یواش یواش شروع می کنن به جمع کردن هیئت ها و علم ها و ... اصلا انگار اتفاقی نیوفتاده ... فقط اگه برای نماز بری مسجد، شاید بعد از نماز یه ذکر مصیبت کوتاهی بشه... این نوع سکوت، چند ساله که آزارم میده و تحمل چند روز اول بعد از عاشورا رو برام  سخت میکنه ... دلم می خواست چند روز بعد از عاشورا هم هیئت ها و دسته ها با صدای بلند عزاداری کنند تا همه یادشون بمونه چه اتفاقی افتاده ، نه اینکه همه به آهستگی و سادگی برگردیم سر زندگی مون ... کاش لااقل تا سوم امام صدای عزاداری ها بلند بود ... ما آدمها عادت داریم وقتی کسی فوت می کنه تا چند روز عزاداری می کنیم تا روحمون آروم بشه و بعدش به آهستگی همه چیز به حالت اول بر میگرده ... اینکه بعد از این عزای بزرگ یه دفعه همه چیز آروم میشه، برای روح ما آدمها خوب نیست ... روح ما باید عزاداری کنه تا آروم بشه ... اینکه یه دفعه همه چیز تموم میشه ... دل روح آدم میگیره ... خیلی هم میگیره ....


* چندساله که دیدن جمع شدن هیئت های توی کوچه ها از روز بعد از عاشورا خیلی آزارم میده ... اینقدر که احساس کردم باید راجبش بنویسم تا شاید آروم شم....

* شهادت امام سجاد (ع) را تسلیت می گم ...

نوشته شده در جمعه 8 آذر 1392ساعت | 12:36 ب.ظ توسط بانوی آبان | نظرات (20)