X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

پشت واژگان سکوت

و اینجا مامنی است برای بیان هر آنچه که پشت واژگان سکوت پنهان شده اند



 مهربانی ... چیزی که جایش خیلی جاها در زندگی خالی است ...چند وقتیه این مسئله ذهنم رو درگیر کرده ...  یادم میاد خیلی وقتها، خودم و خیلی از کارمندهای جاهایی که کار می کردم، چیزی که بیشتر از حقوق و پاداش آخر ماه خوشحالمون می کرد و خستگیمون رو در می برد، قدرشناسی و مهربانی مدیر اون مجموعه در قبال زحمتی بود که کشیده بودیم .... و یا ... هر وقت برنامه های سیما در مورد معتادین و یا خلافکارها رو می بینم، چیزی که همشون بدون استثنا ازش حرف می زنند، کمبود محبت و نبود والدین و یا دوست مهربانه .... و یا .... اون چیزی که اکثر دخترها و پسرها توی روابط به اصطلاح دوستیشون، دنبالش می گردند، مهربانی است و کسی که بهشون محبت کنه و اونها رو به خاطر خودشون دوست داشته باشه ... و یا چیزی که توی زندگی خیلی از زن و شوهرها جاش خالیه، ابراز محبته ... ابراز محبتی که طرف مقابل را اغنا کنه و حس خوبی بهش بده ... و یا چیزی بین بچه ها و والدینشون معمولا فاصله میاندازه، کمبود محبتی هست که بچه ها حس می کنند ... محبتی که معمولا توی آغوش پدرها جا می مونه ... و یا مادرهایی که اینقدر سرشون به تهیه غذا و مرتب کردن لباس بچه هاشون گرم میشه که فکر می کنند همین چیزها محبتشون رو به بچه ها  نشون میده ... و یا بچه هایی که اصلا محبت کردن به پدر و مادرهاشون رو بلد نیستند ... و خیلی موارد دیگر ... وقتی این چیزها رو میبینم، احساس میکنم اگر محبت توی زندگی ما نقش پررنگتری داشت، شاید خیلی از مشکلات خانوادگی و اجتماعیمون حل میشد و یا شاید اصلا به وجود نمیومد ...  حتی در رابطه با خدا ... اگر حتی با خدا هم مهربانتر بودیم، شاید لذت بیشتری میبردیم، معرفت بیشتری پیدا می کردیم و به درک عمیقتری میرسیدیم و آنوقت جور دیگری زندگی می کردیم ... مدتهاست احساس میکنم حلقه ی گمشده ی رابطه ی انسانها با یکدیگر و با خدا همین نامهربانی هاست ... چیزی که محصول عدم توجه دقیق ما به خودمان و اطرافیانمان است .... محصول عدم توجه به ضروری ترین و اساسی ترین نیاز آدمی است ... و نتیجه آن  به وجود آمدن فاصله ی هر چه بیشتر بین آدمها و بین آدمها و خدا است ....

 جایی خواندم:  هر که مهربانتر، به خدا نزدیکتر ... و چقدر این جمله به دلم نشست ...


    *گذران سریع روزهای زندگی، هر روز بیشتر از قبل فانی بودن این زندگی را بهم یادآوری میکند ... وقتی یاد سالهای نه چندان دور میافتم و اینکه چقدر همه چیز زود تغییر میکنه، طوری که انگار اصلا نبوده، همش به خاطرم میرسه یه روزی هم میاد که همین روزها به خاطرههای توی ذهنم بدل میشوند ...من عادت دارم تمام لحظات زندگیم رو زندگی کنم ... برای همین، همه چیز رو خوب حس میکنم و یادم میمونه ... به همین دلیل وقتی به خاطراتم برمیگردم و حسشون میکنم، گذران سریع زمان را بیشتر درک میکنم ... و همش این به خاطرم میرسه که همه چیز این دنیا خیلی زود به پایان میرسه ... بدون اینکه حواسمون باشه ...  و اینکه چقدر حیفه آدم برای کس دیگری و یا چیز دیگری به جز خدا زندگی کنه ...

 *پیامکی داشتم به این مضموم: بهترین آدمهای زندگی کسانی هستند که  وقتی کنارشان می نشینی.. دلت گرم می شود و چایی ات سرد .... این حرف خیلی به دلم نشست ...  همسر خوب، استاد خوب و دوست خوب نعمتهای بزرگی توی زندگی هستند ... خدا رو شکر بابت داشتن دو تای اول ... ولی من سالهاست در حسرت دوستی صمیمی مانده­ام ... دوستی که بتونم باهاش گریه کنم و بخندم ... بتونم به راحتی از دغدغه هام حرف بزنم ... دوستی که دقیقا وقتی پیشش می نشینم دلم گرم بشه و چایی ام سرد ... دوستی که شاید بدون که اینکه نیازی به حرف زدن داشته باشم، خودش همه چیز را از چشمهام بفهمد ... دوستی که گاهی بارم را سبک کند ... البته ... من سالهاست که یاد گرفتم جای این دوست نداشته را با نوشتن پر کنم ..

نوشته شده در دوشنبه 23 دی 1392ساعت | 07:19 ب.ظ توسط بانوی آبان | نظرات (1)