پشت واژگان سکوت
و اینجا مامنی است برای بیان هر آنچه که پشت واژگان سکوت پنهان شده اند
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
همیشه وقتی آیهی «انا لله و انا الیه راجعون» را میشنیدم و یا میخواندم متاثر میشدم ... گویی که همیشه بوی رجعتی میآمد .... بوی از دست دادنی .... بوی جای خالی کسی .... کمی عمیقتر که به این آیه فکر کردم ... انگار که به وجد آمدم ... انگار شوری در من به پا شد ... ما «انا لله» هستیم .... مگر می شود؟ .... ما از خداییم ... ما؟ .... مایی که همه جور ناسپاسی و غفلت زدگی از او همیشه همراهمان است ..... مگر بزرگترین از این هم میشود ... که ما از خدا باشیم .... احساس امید به آدمی دست میدهد .... احساس بزرگی واقعی .... احساس از خدا بودن ......
«و انا الیه راجعون» ..... و به سوی او باز میگردیم .... مگر وعدهای زیباتر و امید بخشتر از این هم وجود دارد ؟ ..... انگار که ما از خدا بودهایم و از او جدا شدهایم و حال به سوی او باز می گردیم ..... چه چیزی مسرور کنندهتر از این وجود دارد .... به سوی خدایمان باز میگردیم ....
حال که فکر میکنم .... میخواهم بدانم کجای کارمان میلنگد که از بازگشتن به سوی اویی که از خودش هستیم میهراسیم ..... به خدایی که عشق مطلق است .... به اویی که اله العاصین است و ملجاء المطرودین ...... دلیل المتحیرین است و انیس من لا انیس له ....
* در وبلاگ دوستی خواندم .... گاهی آنقدر گرم رفتن هستیم... که فراموش می کنیم در حال بازگشتیم ... بازگشت به سوی او ....
* کاش باور میکردیم خدا بسیار بسیار مشتاق و منتظر ماست ....
* کاش خدا را به همین سادگی ها از دست نمی دادیم ....
*کاش دنیا اینقدر به دستهای ما نچسبیده بود ....
*کمی درگیر پایان نامه ام ... کمتر می نویسم و می خوانم ....
سهراب چه خوب راه سلوک را به آدمی یاد می دهد ... وقتی که می گوید ....
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد : وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت ...
وسیع باش .... اما نه به وسعت دریایی که عمقش به اندازه ی بند انگشتی باشد .... که در سطح هیچ نخواهی یافت .... که خود را هم از دست می دهی .... وسیع باش و عمیق .... که هر چه عمیق تر ... ناب تر ....
و تنها .... که تنهایی مرزی است که هم به صعود منتهی می شود و هم به سقوط .... تنها باش ... در اوج صداها و رنگهای دنیایی ... که خدا را در تنهایی درون خواهی یافت .... وقتی خودت را از اغیار خالی کنی ... دوست را خواهی یافت ....
و سر به زیر .... که خدا چشمها را برای ندیدن به ما داده است .... و نه برای دیدن .... می خواهد چشم سرمان را به دنیا ببندیم .... تا چشم دلمان را باز کند ....
و سخت .... که در این دنیا فقط باید سخت باشی که رشد کنی .... که اگر کمی در برابر دنیا خم شوی ... دنیا تو را مال خود خواهد کرد ..... باید سخت باشی چرا که راه خدا در سختی ها یافت میشود ....
* گاهی احساس میکنم خدا اینقدر هست که فراموشش می کنیم .... خدایی که امید حقیقی آدمی است .....
*کاش یادمان بماند خدا چشم را برای دیدن و گوش را برای شنیدن به ما نداده است .... خدا گوش و چشم را به ما داده تا ببیند ما چقدر می توانیم از این دنیا چشم ببندیم و صداهای این دنیا را نشنویم ... تا خود را در خلوت درون مان نشانمان دهد ... کاش یادمان بماند خدا چشم و گوش را برای ندیدن و نشنیدن به ما داده است ...
* نمی دانم امسال چرا جمع کردن هیئت ها بعد از عاشورا اینقدر برایم دلخراش بود ... احساس می کردم انگار تکلیفمان را انجام داده ایم باید به دنبال زندگی مان برویم ... انگار هیچ کس به یاد کاروان امام حسین بعد از عاشورا نبود ... انگار عاشورا تمام شد همه چیز تمام شد .... یادم می افتد دلم می گیرد ...

رسیدن به بیهودگی زندگی، پایان نیست، آغاز است. این حقیقی است که تقریبا تمام روانهای بزرگ از آن آغازکرده اند .... این جمله را سالها قبل جایی که یادم نمی آید خوانده ام و مدت هاست آن را نوشته ام و بر دیوار روبرویم گذاشته ام .... که هر روز ببینمش ... و روزهایی که از زندگی خسته ام بخوانمش ... یادم باشد که زندگی بیهوده است اما این بیهودگی پایان زندگی نیست .... یادم باشد همه ی آدمهای بزرگ دنیا این بیهودگی را لمس کرده اند و به دنبال چیزی فراتر از روزمرگیها رفته اند .... که مردمان دو دسته اند .... دسته ای که اصلا نمی دانند در حال زندگی کردن هستند .... نمی دانند زندگی چیست ..... نمی دانند زندگی باید آنها را به جلو براند و یا آنها زندگی را ..... و دسته ای دیگر ..... که خود سکاندار زندگی خویشند ... که هرگز اسیر روزمرگی ها نمی شوند .... اینهایند که بیهودگی زندگی را لمس می کنند و قصد می کنند کاری کنند فراتر از این بیهودگی .... چیزی بسازند .... چیزی بیابند .... اندیشه ای خلق کنند .... اینهایند که فرق بین حقیقت و واقعیت زندگی را یافته اند .... مردمان اسیر روزمرگی ها، واقعیت زندگی را زندگی می کنند .... هر جور که زندگی بخواهد ... ولی روانهای بزرگ به دنبال حقیقت زندگی اند ...... واقعیت زندگی گولشان نمی زند .... اسیرشان نمی کند .... و مرز بین این واقعیت و حقیقت بسیار باریک است و خداوند چه خوب در قرآن این مرز را نشان داده است ....« و زندگی دنیا چیزی جز مایهی فریب نیست»آل عمران. آیه 185 ...... کاش لمسش می کردیم ....
* نمی دانم چرا هنگام نوشتن این جملات اینقدر دلم گرفت ....
* کاش تکلیفمان را با زندگی روشن می کردیم ....
* کاش تکلیفمان را با دلمان روشن میکردیم ....
* کاش دلم اینقدر مرا آزار نمی داد... کاش کمی حرف عقلم را می فهمید .... گوش می کرد.... گاهی مراعات مرا هم میکرد.....
* ...........
فرمود همه زمینها کربلا و همه روزها عاشوراست ولی نفرمود همه شما امام حسین هستید .... گذاشت خودتان درک کنید....
*حاج اسماعیل دولابی
* این جمله اینقدر سنگینه که نفسم رو حبس میکنه ..... واقعا رسالت ما در زندگی اینقدر سنگینه .... و ما در زندگی سرمون رو به چه چیزهایی گرم کردیم ....
* گاهی فکر می کنم حداقل حقی که عاشورا بر گردن ما داره ... نماز اول وقت خوندنه ..... که راهی مستقیم به آسمون باز میکنه برامون ....
* کاش نگاهمون کمی به آسمون بود .....

مرز بین مردن و شهادت خون نیست ..... خود است ..... و این است تفاوت عقل و عشق ...... عشقی که جایگاه واقعی آن باید بر فراز عقل باشد .... عشقی که باید از راه عقل گذشته باشد تا ماندگار شود .... که شود عشق حسین ..... که هیچ عقلی به پای این عشق نمی رسد .... که هیچ عقلی این عشق را تایید نمی کند .... مگر عقل عاشق .... که باید آموخته باشی عقلت را عاشق کرده باشی .... که اگر عشقت پایین تر از عقلت باشد .... هلاکت می کند و اگر عقلت نیز بالاتر از عشقت باشد باز هم هلاکت می کند ..... بدان که عشق باید همیشه بر فراز عقل باشد .... تا تو را به معشوق برساند .... چرا که معشوق واقعی در هیچ عقلی گنجانده نمی شود ... جای معشوق آسمان است و قلب .... و کدام عقل را توان درک این هست .... که عقل را از آنسان عقل گفته اند که پای بند است و مهار ... و عشق را از آنسان عشق گفته اند .... که شیرهی جان آدمی را می خورد و رویش را زرد می کند ..... و از اینروست که عاشق همیشه رویش زرد است ..... و عشق مگر مهار می فهمد ......... و مگر عشقی که مهارش کنی می توانی دیگر عشق بخوانی اش .... باید در عشق غرق شوی تا درکش کنی ..... باید خود را در عشق رها کنی تا لمسش کنی ...... و عشق آتشی نیست که از دور دستی در آن داشته باشی .... عشق باید بسوزانَدَت تا بهفمی اش ...... و تصور کن که حسین عشقش را مهار می کرد .... دیگر هیچ کربلایی روی زمین وجود نمیداشت ....
چه خوب گفته اند ...... آدم ها یا حقیقی اند یا مجازی ..... عشق، عشق است ..... کاش می فهمیدیم که عشق، عشق است .... و این را فقط عاشقان حقیقی می دانند .... که اگر عشق را از گذرگاه عقل عبور داده باشیم ...... بالی خواهد شد برای پروازمان ...... که عشق آدم اهل عمل می خواهد نه اهل عقل .... که برای عاشقی باید از عاقلی فراتر رفته باشی .... وگرنه هیچ ابراهیم عاقلی اسماعیلش را به قربانگاه نمی برد مگر عاشق شده باشد ....
و در نهایت .... مرز بین مردن و شهات خون نیست ...... خود است .... و خدا که ..... یا خیر حبیب و محبوب ..... است...
* عشق مشتق از «عَشَقَه» بوده و «عشقه » گیاهی است که هر گاه به دور درخت می پیچد آب آن را می خورد؛ در نتیجه درخت زرد شده، کم کم می خشکد.
* عقل در لغت به معنای امساک و نگاهداری ، بند کردن ، باز ایستادن ، و منع چیزی است ، و مثل عقل بعیر با العقال ، شتر را با پا یبند نگاه داشته است ، پای اشتر را با ریسمان بستن.
*و تجربه های جدیدی در من در حال اتفاق افتادن است .... که افقهای گسترده ای را برایم گشوده .... و با تمام وجود حس میکنم .... که این آدمها هستند که حقیقی اند یا مجازی .... عشق، عشق است .... و تو را بالا خواهد برد .... و به درک جدیدی از زندگی خواهد رسانید ..... فقط باید مرز باریک عشق را از هوس تشخیص دهی .... که هوس به زمین وصل است و زمینی ات می کند .... و عشق حتی زمینی اش هم به آسمان وصل است و آسمانیت می کند ..... فقط باید خودت و عشق را خوب بشناسی ....
* و برای این پست به دلایل بسیار زیادی از خدا سپاسگزارم ... که خودش می داند چه می گویم ....
*کاش در این محرم برایم دعا کنید ... برای خودم ... برای دلم .... برای گناهانم .... برای بغض هایم ... برای اشکهایم .... برای .....
* و زندگی را .... این زندگی را .... هر کاری کنی .... باز هم ته مزه ی تلخش همیشه همراهش است .... حتی وقتی فکر می کنی خوشحالی و همه چی خوب است ..... فقط باید سکوت کنی تا صدای قدمهای غم را در خانه ی دلت بشنوی .... فقط باید سکوت کنی ....
* و تو همیشه تنهایی .... همیشه ....
* انمی دونم چرا اینقدر دلم می خواد درد دل کنم .... انگار این پیوشت نوشتن ها تمامی ندارد ....
