X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

پشت واژگان سکوت

و اینجا مامنی است برای بیان هر آنچه که پشت واژگان سکوت پنهان شده اند

یکی از دلتنگی های عمیق من در زندگی، دلتنگی برای تهران قبل از سال 85 هست. تهرانه قبل از این همه شلوغی ... اینقدر دلم تنگه که الان که هر چند ماه یکبار میبینمش فقط غصه میخورم و یاد گذشته میوفتم ... یاد شهری که توش متولد شدم و سالها زندگی کردم، درس خوندم، کار کردم، تجربه کردم، گریه کردم و خندیدم ... یاد شهری که یه زمانی عادت داشتم ساعتها توی کتابفروشی ها میدون انقلابش راه برم و خسته نشم  و یا بارها و بارها از میدون تجریش تا ونک رو پیاده بیام و کلی لذت ببرم ...

خیلی خیلی دلم تنگه برای اون تهرانی که اینقدر شلوغ نبود که آرزوهای آدم رو به اندازه ی پیدا کردن یک جای پارک، کوچک کنه ... برای اون تهرانی که هواش اینقدر تمیز بود و آبی و بدون ساختمانهای خیلی بلند، که آدم مجبور نبود برای دیدن قله البرز بره طبقه ششم به بالای ساختمانهای بلند... برای تهرانی که پر از پیکان بود، پیکانهای رنگ و وارنگ ... برای تهرانی که هوای دربند و درکه اش خستگی یه هفته آدم رو به در میبرد نه حالا که پر از رستورانهای رنگ و وارنگه ... برای تهرانی که اینقدر پل و تونل نداشت که آدم وقتی میخواد به جایی برسه مجبور باشه هزار بار دور بزنه ... برای تهرانی که مجبور نبودی برای رفتن از جایی به جای دیگه اش حداقل دو ساعت توی راه باشی ... برای تهرانی که من یه زمانی عاشقش بودم و از زندگی توش نهایت لذت رو میبردم و الان فقط غصه ی اون روزا می خورم و یاد خاطراتم میوفتم ... 

* زندگی اینقدر عجیب و سریع میگذره که آدم مات میمونه ... وقتی بیست تا بیست و پنج سالگی رو میگذرونی هیچ وقت فکر نمیکنی یه زمانی این روزها برات خاطره میشه ولی همین که از بیست و پنج سالگی میگذری یواش یواش باور می کنی که زندگی به طرز عجیبی سریع داره میگذره ...

* سرعت گذران زندگی هر روز بیشتر بهم ثابت میکنه که هیچ چیزی اینقدر ارزش نداره که با خدا معاوضه اش کنی ...

* اگه خوب دقت کنیم خیلی خوب حس خواهیم کرد که همه چیز در زندگی یه پایانی داره به غیر از خدا ... امیدوارم معامله ی اشتباه نکنیم ...

نوشته شده در سه‌شنبه 18 شهریور 1393ساعت | 12:51 ب.ظ توسط بانوی آبان | نظرات (0)

این که بخواهی زن باشی به معنی واقعی کلمه یعنی خود به تکامل و بلوغ و فرهیختگی رسیده باشی، در جامعه عنصری سازنده باشی و نه بر هم زننده و مخرب، در محیط کار، کارمندی خوب و کاربلد باشی، در خانه همسری خوب و شایسته و البته  مهمتر از همه عاشق باشی (حتی با گذشت سالها از زندگی مشترک)و نیز کدبانو و مدیری کاردان و مادری صبور و به معنی واقعی مربی و در ضمن در این میان خودت را هم فراموش نکنی و رشد کنی ، کار بسیار بسیار مشکلی است ... کار بسیار مشکلی است که از میان تمام رنگ و لعابها و ظواهر گول زننده ی زنانه بگذری و بخواهی خودت را در میان تمام این نقش ها بیابی و عشق را نیز فراموش نکنی ... و مشکل تر اینکه حواست باشد خدا نیز در این میان گم نشود ... که البته اگر بخواهی زن واقعی باشی، فقط به واسطه عشق به خداوند ممکن است وگرنه شیطان زنان را بسیار ساده می فریبد ... و اگر در میان انجام تمام این نقش ها نیت قربت الی الله داشته باشی ... خدا را خواهی یافت که به تو لبخند می زند و خودت را در آغوش او می یابی...


و مردان .... مردان هیچ گاه ظرافت و سختی و اهمیت نقشهای زنان را درک نخواهند کرد .. همانگونه که اکثریت آنها بر این باورند که زنان کار سخت و جدی ای در زندگی انجام نمی دهند ... به دور از اینکه بدانند اگر بخواهی زن، همسر و مادر درخوری باشی، باید مشقت های بسیاری را تحمل کنی ... مشقتهایی که شاید هیچ گاه به چشم نیاید ... مردان هیچ گاه نخواهند فهمید مادر بودن یعنی چه .. کما اینکه یک زن هم تا زمانی که مادر نشده باشد این را نخواهد فهمید ....


* من که سالها در تنهایی های عمیق خود غرق شده بودم، هنوز نقش همسری خود را باور نکرده ام ، چه برسد به نقش مادری این روزهایم ... بعد از گذشت دو ماه به تازگی باورم شده این فرشته کوچک و شکموی خانه ی ما، فرزند من است و من مادر او هستم!

* من از موقعی که مادر شدم، مادرم را بیشتر دوست دارم و تازه فهمیدم مادرم مرا چقدر دوست داشته است ... صد حیف که هیچ گاه پدر نخواهم شد تا پدرم را هم درک کنم و بیشتر دوستش بدارم ...

* گذران سریع روزها و ماهها، بیشتر از گذشته بی ارزش بودن این دنیا را برایم به اثبات می ساند... اینکه این همه سال به قدر ثانیه ای گذشت، بیشتر هیچ بودن این دنیا را نشانم می دهد ...گاهی گذشته  و آن همه اتفاق جلوی چشمانم رژه می رود، باورم نمی شود این همه سال به همین زودی گذشته باشد... دلم میگیرد ... باورم میشد آن دنیا چقدر برایم یوم الحسرت خواهد بود ... و این جمله ی شهید آوینی که مدام از فکرم می گذرد: به جز برای خدا کاری مکن ...


نوشته شده در چهارشنبه 28 خرداد 1393ساعت | 07:23 ب.ظ توسط بانوی آبان | نظرات (2)



و بهار امتداد مهربانی خدا است

و انگار آیه ی «ان مع العسر یسرا» را فریاد می زند در پس زمستانی سرد

در سکوتی که فقط باید توانایی شنیدن آن را داشت...


سال گذشته هم مثل همه ی سالهای قبل پر از اتفاقات ریز و درشتی بود که فقط خاطراتش باقی ماند و البته تجربیاتش.. و من توی اتفاقات سال گذشته ..

فهمیدم : در زندگی باید سازگارتر باشم و البته صبورتر با همه اتفاقات و آدمهایی که گاهی ممکن است به مذاقم هم خوش نیاید ... (این را مدیون همسرم هستم)

فهمیدم: برای خدا همیشه باید وقت اختصاصی ولو هرچند کوتاه در طول روز گذاشت، وگرنه خیلی خیلی خیلی آهسته نفس زندگی تو را از او دور می کند ...

فهمیدم: زندگی هیچ مفهومی غیر از خدا ندارد و دل بستن به هر کسی و چیزی اگر از شاهراه دوست داشتن او نگذرد، سطحی می شود و آدمی را اغنا نمی کند، ولی اگر به واسطه او دل ببندی، این دل بستن ها طعم دیگری پیدا می کنند، طعم خوب و غیر قابل توصیف ...

فهمیدم: حب و بغض داشتن فقط برای خدا چقدر کارگشاست و البته سخت ...

فهمیدم: یکی از رازهای زندگی بهتر، خاموش کردن تلویزیون است ... 

فهمیدم: و یکی دیگر از رازهای آن بیدار شدن صبح زود است ...

فهمیدم: آدمی برای همه ی کارهای خود وقت دارد، در صورتی که خودش بخواهد وگرنه اصولا برای هیچ کاری غیر آنچه زندگی تحمیل میکند وقت ندارد...

فهمیدم:برای کتاب خواندن هم باید وقت گذاشت وگرنه هیچ وقت، به خودی خود وقت پیدا نخواهد شد و اگر هم کتاب نخواند شاید بیشتر از نیمی از عمرش را به هدر داده است ...

فهمیدم: دنیای کتابها دنیای عجیبی است ... معرفتی که از پس کتاب خواندن حاصل میشود هیچ جایگزینی ندارد ... و خدا چه خوب به نون و القلم سوگند می خورد ...

فهمیدم: هیچ چیز در زندگی مانع نیست به غیر از خود آدمی ...

فهمیدم: بیشترین شکل بروز و نفوذ شیطان در آدمی تنبلی است و مهمتر آنکه خودمان هم نمی دانیم این تنبلی خود خود شیطان است که به شکلی ماهرانه تغییر شکل داده و در ما نفوذ کرده است ...

فهمیدم: در زندگی همه چیز در کنار هم هست: خدا، درس، کتاب، کار، تفریح، مسئولیتهای فردی و ... و فقط با مدیریت فردی باید همه ی اینها را در کنار هم نگه داشت تا به رشد و تکامل لازم دست یافت ...

فهمیدم: یعنی البته مطمئن شدم اگر می خواهم زندگی برایم برنامه ریزی نکند، خودم برای زندگیم برنامه ریزی کنم...

فهمیدم: کارهایی که انجامشان نمی دهیم و یا به اصطلاح وقت انجامشان را نداریم، کارهایی هستند که زیاد دغدغه ی انجامشان را نداریم ...

فهمیدم: باید بیش از پیش هوشیار بود در زندگی... گاهی اتفاقاتی عجیب می افتد که اگر هشیار نباشی درکش نخواهی کرد و چه بسا معرفتهای بسیاری را که در پس همین هشیاری نهفته است را از دست بدهی ...

فهمیدم: در زندگی باید حتما اولویت بندی داشت وگرنه کارهای جزئی مانع کارهای بزرگ خواهد شد ...


* سال نو مبارک ...

* ایام شهادت حضرت فاطمه (س) تسلیت باد ...

* یکم فروردین ماه امسال را هیچ وقت فراموش نمی کنم ... خاطرات نوروز 86 تکرار شد ... تکراری عجیب و فراموش نشدنی  

* دو ماهی است که وبلاگم دچار مشکل شده است، شاید از اینجا اسباب کشی کنم.




نوشته شده در سه‌شنبه 12 فروردین 1393ساعت | 07:13 ب.ظ توسط بانوی آبان | نظرات (4)



 مهربانی ... چیزی که جایش خیلی جاها در زندگی خالی است ...چند وقتیه این مسئله ذهنم رو درگیر کرده ...  یادم میاد خیلی وقتها، خودم و خیلی از کارمندهای جاهایی که کار می کردم، چیزی که بیشتر از حقوق و پاداش آخر ماه خوشحالمون می کرد و خستگیمون رو در می برد، قدرشناسی و مهربانی مدیر اون مجموعه در قبال زحمتی بود که کشیده بودیم .... و یا ... هر وقت برنامه های سیما در مورد معتادین و یا خلافکارها رو می بینم، چیزی که همشون بدون استثنا ازش حرف می زنند، کمبود محبت و نبود والدین و یا دوست مهربانه .... و یا .... اون چیزی که اکثر دخترها و پسرها توی روابط به اصطلاح دوستیشون، دنبالش می گردند، مهربانی است و کسی که بهشون محبت کنه و اونها رو به خاطر خودشون دوست داشته باشه ... و یا چیزی که توی زندگی خیلی از زن و شوهرها جاش خالیه، ابراز محبته ... ابراز محبتی که طرف مقابل را اغنا کنه و حس خوبی بهش بده ... و یا چیزی بین بچه ها و والدینشون معمولا فاصله میاندازه، کمبود محبتی هست که بچه ها حس می کنند ... محبتی که معمولا توی آغوش پدرها جا می مونه ... و یا مادرهایی که اینقدر سرشون به تهیه غذا و مرتب کردن لباس بچه هاشون گرم میشه که فکر می کنند همین چیزها محبتشون رو به بچه ها  نشون میده ... و یا بچه هایی که اصلا محبت کردن به پدر و مادرهاشون رو بلد نیستند ... و خیلی موارد دیگر ... وقتی این چیزها رو میبینم، احساس میکنم اگر محبت توی زندگی ما نقش پررنگتری داشت، شاید خیلی از مشکلات خانوادگی و اجتماعیمون حل میشد و یا شاید اصلا به وجود نمیومد ...  حتی در رابطه با خدا ... اگر حتی با خدا هم مهربانتر بودیم، شاید لذت بیشتری میبردیم، معرفت بیشتری پیدا می کردیم و به درک عمیقتری میرسیدیم و آنوقت جور دیگری زندگی می کردیم ... مدتهاست احساس میکنم حلقه ی گمشده ی رابطه ی انسانها با یکدیگر و با خدا همین نامهربانی هاست ... چیزی که محصول عدم توجه دقیق ما به خودمان و اطرافیانمان است .... محصول عدم توجه به ضروری ترین و اساسی ترین نیاز آدمی است ... و نتیجه آن  به وجود آمدن فاصله ی هر چه بیشتر بین آدمها و بین آدمها و خدا است ....

 جایی خواندم:  هر که مهربانتر، به خدا نزدیکتر ... و چقدر این جمله به دلم نشست ...


    *گذران سریع روزهای زندگی، هر روز بیشتر از قبل فانی بودن این زندگی را بهم یادآوری میکند ... وقتی یاد سالهای نه چندان دور میافتم و اینکه چقدر همه چیز زود تغییر میکنه، طوری که انگار اصلا نبوده، همش به خاطرم میرسه یه روزی هم میاد که همین روزها به خاطرههای توی ذهنم بدل میشوند ...من عادت دارم تمام لحظات زندگیم رو زندگی کنم ... برای همین، همه چیز رو خوب حس میکنم و یادم میمونه ... به همین دلیل وقتی به خاطراتم برمیگردم و حسشون میکنم، گذران سریع زمان را بیشتر درک میکنم ... و همش این به خاطرم میرسه که همه چیز این دنیا خیلی زود به پایان میرسه ... بدون اینکه حواسمون باشه ...  و اینکه چقدر حیفه آدم برای کس دیگری و یا چیز دیگری به جز خدا زندگی کنه ...

 *پیامکی داشتم به این مضموم: بهترین آدمهای زندگی کسانی هستند که  وقتی کنارشان می نشینی.. دلت گرم می شود و چایی ات سرد .... این حرف خیلی به دلم نشست ...  همسر خوب، استاد خوب و دوست خوب نعمتهای بزرگی توی زندگی هستند ... خدا رو شکر بابت داشتن دو تای اول ... ولی من سالهاست در حسرت دوستی صمیمی مانده­ام ... دوستی که بتونم باهاش گریه کنم و بخندم ... بتونم به راحتی از دغدغه هام حرف بزنم ... دوستی که دقیقا وقتی پیشش می نشینم دلم گرم بشه و چایی ام سرد ... دوستی که شاید بدون که اینکه نیازی به حرف زدن داشته باشم، خودش همه چیز را از چشمهام بفهمد ... دوستی که گاهی بارم را سبک کند ... البته ... من سالهاست که یاد گرفتم جای این دوست نداشته را با نوشتن پر کنم ..

نوشته شده در دوشنبه 23 دی 1392ساعت | 07:19 ب.ظ توسط بانوی آبان | نظرات (1)



همیشه بعد از عاشورا دلم میگیره ... از همون موقع که از مراسم ظهر عاشورا بر می گردیم، دلم می گیره... یه دفعه اون همه صدای طبل و نوحه و ... خاموش میشه ... یه دفعه مردم پراکنده میشن ... شب هم که میشه اگه مراسمی باشه معمولا با صدای آهسته است ... از فرداش هم که انگار همه چیز تموم شده ... همه یواش یواش شروع می کنن به جمع کردن هیئت ها و علم ها و ... اصلا انگار اتفاقی نیوفتاده ... فقط اگه برای نماز بری مسجد، شاید بعد از نماز یه ذکر مصیبت کوتاهی بشه... این نوع سکوت، چند ساله که آزارم میده و تحمل چند روز اول بعد از عاشورا رو برام  سخت میکنه ... دلم می خواست چند روز بعد از عاشورا هم هیئت ها و دسته ها با صدای بلند عزاداری کنند تا همه یادشون بمونه چه اتفاقی افتاده ، نه اینکه همه به آهستگی و سادگی برگردیم سر زندگی مون ... کاش لااقل تا سوم امام صدای عزاداری ها بلند بود ... ما آدمها عادت داریم وقتی کسی فوت می کنه تا چند روز عزاداری می کنیم تا روحمون آروم بشه و بعدش به آهستگی همه چیز به حالت اول بر میگرده ... اینکه بعد از این عزای بزرگ یه دفعه همه چیز آروم میشه، برای روح ما آدمها خوب نیست ... روح ما باید عزاداری کنه تا آروم بشه ... اینکه یه دفعه همه چیز تموم میشه ... دل روح آدم میگیره ... خیلی هم میگیره ....


* چندساله که دیدن جمع شدن هیئت های توی کوچه ها از روز بعد از عاشورا خیلی آزارم میده ... اینقدر که احساس کردم باید راجبش بنویسم تا شاید آروم شم....

* شهادت امام سجاد (ع) را تسلیت می گم ...

نوشته شده در جمعه 8 آذر 1392ساعت | 12:36 ب.ظ توسط بانوی آبان | نظرات (20)

  1    2    3    4    5    ...    18  >>